![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم
کنار پنجره ی پاییز اگر روزی برنگشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:45 توسط بانوی شب |
|
|
وقتی که جز وصال به دردم نمی خورد
قهوه نریز! فال به دردم نمی خورد من سردم است و چاره فقط دستهای توست گولم نزن که شال به دردم نمی خورد من تشنه ی توام، عطشم داغ و واقعی ست تمثیل و قیل و قال به دردم نمی خورد این دکمه های باز صریحم نموده اند من سیب و پرتقال به دردم نمی خورد آخر کجای سیب شبیه " سه نقطه " است من " نقطه چین " کال به دردم نمی خورد چشمک نزن! حواله نکن بوس ِ راه دور توی قفس که بال به دردم نمی خورد از خاطرات خوب گذشته نگو عزیز تقویم پارسال به دردم نمی خورد مردانه قول وصل به من داده ای ولی من مرد ایده آل به دردم نمی خورد !! یا خون من به گردن تو یا بگو بله.. در عشق احتمال به دردم نمی خورد *** حالا بریز قهوه و آبی بپوش و بعد.. اینجا به بعد این غزل من خصوصی است! ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 19:18 توسط بانوی شب |
|
|
هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود.... مانند هميشه به خاطر مي آورم روزهاي نخستين را که چه عاشقانه در انتظارت بودم... و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات را سپري مي کردم.. و به ياد داري زمان نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزوي ديدارت هر بار مي آمدم... و امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من است من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات تو را بيابم... هر جا مي روم بوي تو هست ... چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين ثانيه ها هم بيابم.... و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند.... همه و همه در ياد و خاطرمن اميد زندگي است.... و اينجا که مي آيم از بوي ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من و اين ها به يادگار گذاشتي مست مي شوم... و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين است... چقدر عادت کرده ام به بودنت... و عادت چيزي است .... که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا که دير مي گذرد….! ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:22 توسط بانوی شب |
|
|
روزیکه زادگاهم را ترک کنم دلتنگ خواهم شد برای هر آنچه که مرا وابسته ی خود کرده است .دلتنگ خواهم شد برای پنجره ی اتاقم که روزهای تنهایی ام را در لب پنجره می نشستم و به تما شای دشت زیبای جلوی خانه ی مان سپری میکردم..
دلتنگ خواهم شد برای شنیدن صدای پرستو هایی که هر سال فصل بهار در گوشه ای از حیاطمان برای خود آشیانه ای میساختند وآواز میخواندند.دلتنگ خواهم شدبرای باغچه ی کوچکمان برای نها ل های درختان کیوی برای گلهای رنگ رنگی که روزها در دل تنگ غروب با آنها از تلخی ها و شیرینی های زندگی ام سخن میگفتم.دلتنگ خواهم شد برا ی کوچه ای که سکوتش رادرهیچ جای دنیانمی توان یافت کوچه ایکه تمام دوران مدرسه را ازآنجا میرفتم وتنها کسی که حرمت این سکوت زیبای کوچه رادر هم می شکست باد بود که شکستن سکوتش هم زیبا بود .دلتنگ خواهم شد حتی برای علفهای هرز روی بلوار خیابان که صبح ها پا بر روی آنها میگذاشتم اما آنها شکایتی نمیکردند.دلتنگ خواهم شدبرای درختانی که یک عمر ازآنها برای نقاشی هایم الهام میگرفتم درختان خشک و پاییزی که تمام نقاشی هایم را پر میکرد .آری دلتنگ خواهم شد برای این شهر از کوچه هایش گرفته تا گرد وغبار نشسته بر روی آینه هااما دلتنگی زیاد من برای تمام کسانی است که یک عمر با آنها زندگی کردم و زندگی کردنرااز آنان آموختم اری اگر بروم دلم برای دو کبوتر عاشق زندگیم تنگ خواهد شد پدرم ومادرم که تمام هستی من هستند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:3 توسط بانوی شب |
|
|
كاش براي عشق نيز روز قيامتي بود و آنگاه عشق ها در ترازوي عدالت خداوند سنجيده و تمام احساساتمان همانند طوماري از گردن آويزان مي شد. آنگاه عده اي از خوشحالي طومارها را به ديگران نشان مي دادند و بقيه حسرت مي خوردند و التماس خدا مي كردند كه تنها يك فرصت يك فرصت تا دل شكستة عزيزشان را مرحم زنند و يا با عزيز مهربانشان دوباره هم آغوش شوند و مهرباني كنند همانند او . ولي ديرست ديگر دير خداي مهربان عادل است عادل او گفت ، او هزاران بار گفت ، هزاران هزار بار گفت كه به يكدگر عشق ورزيد عشق ، به عزيزانتان مهرباني ، محبت و صداقت هديه دهيد آنها را نيازآريد و قلب زيبايشان را نشكنيد . براي زنان مجازاتي سخت تر از مردان قرار مي داد و مي گفت من شما را با عشق آفريدم پس جهنم بر زناني باد كه از عشق زيبايشان نسار مردانشان نكردند و قلب بي عشقشان را گرم نكردند . من زنان را سرشار از عشق آفريدم تا مرداني محكم و مهربان از دامانشان پرورده شوند آتش بر آنها باد كه مردان بي عشق و سرد را رها كردند . من مرد را خالي از هرگونه احساسات و عواطف آفريدم تا زن عشق را به او بياموزد . براي مرداني كه عشق را آموختند ولي بكار نگرفتند عذابي سخت و آتشي گدازان فروزان كرد بواسطة آنكه آموختند و عشق نورزيدند به عزيزانشان و پاس نداشتند هاله محبت و مهرباني را و زن را تحقير كردند و خوار شمردند . عذابي سخت خواهند ديد سخت بواسطه دوري از احترام به مخلوقات من . و فرشتگان را فرمان داد كه در برابر تمام عشاق سجده كنند و آنها را گرامي و از بهترين بندگان بدانند بهترين و آنگاه همه عشاق در خانه هايي كه ديوارهايي از لحظات عشقشان در دنيا بود آرام گرفتند . هر چه لحظات زيباي عشق در دنيا بيشتر احساس آرامششان بيشتر ... و اما و اما عشق هايي كه به يكديگر نرسيدند و از دنيا سفر كردند ، خداي مهربان در كنار همه گورهايشان گلهايي معطر و زيبا پروراند و بواسطة قرباني شدن آنها براي آنكه ديگران بخود بيايند همنشين زيبا رويانشان در آخرت كرد . چه قيامتي مي شد اگر قيامت عشق هم بود .... چه قيامتي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:56 توسط بانوی شب |
|
|
مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم
باز در انتظارم که بیایی بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 22:5 توسط بانوی شب |
|
|
مي خواهم اين بار براي تو بنويسم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:12 توسط بانوی شب |
|
|
نفس عمیقی می کشم.
همه چیز بوی تو را دارد. کلمه کلمه حرفهایم، لحظه لحظه نفسهایم، ذره ذره نگاه هایم، جای جای وجودم تو را مرور می کنند. به آسمان نگاه می کنم ... . حالا مانده ام با کوچه ها چه کنم. کوچه ها هم بوی غربت تو را می دهند. هر چه نگاه می کنم، کوچه ها بن بست هستند. راستش را بگو روی بال کدام فرشته بودی که از این بن بست پریدی؟ کاش مرا هم با خود برده بودی. تو برای من نورانی ترین کهکشان آسمان عشقی. من پرنده اسیری بودم که در خود به اسارت مانده بودم. دیدن تو، مرا از خودم آزاد کرد و در تو اسیر نمود. و حالا با این همه اسارت احساس می کنم که آزادترین انسان روی زمین هستم. من با یاد تو آزادم، حتی اگر هر شب تو را گریه کنم. سکوتی غریب اطرافم را فرا گرفته است. همه چیز در سکوت دم کرده است، انگار زمان از حرکت باز ایستاده است. تو که فراموشم کنی، دیگر زمان را می خواهم چه کار؟ زندگی را می خواهم برای چه؟ می خواهم به زودی ببینمت، کنار چهار راه دلتنگی، خیابان تنهایی، کوچه دوستی، بن بست عشق، پلاک محبت. یادت باشد من ساعت دلتنگی، یک ربع مانده به دلهره، منتظرت هستم. اگر خواستی می توانی یک ساعت قبل از حرکت برایم زنگ بزنی تا با هم هماهنگ شویم. می خواهم برای دیدنت، یک سبد بوسه، یک عدد سیب سرخ بیاورم و جانمازی که پر از عطر محبت باشد. تو هم اگر دوست داشتی برایم هدیه ای بیاور! خودت را با آن نگاه نجیبت. نگاهی که از حادثه عشق سرشار است. می خواهم خودِ خودت را بیاوری. می خواهم در نگاهت، حادثه عشق را دوباره مرور کنم. می خواهم از دیدن دوباره ات، دوباره عاشق شوم، می خواهم نفس عمیقی بکشم. و در حالی که در نگاهم نگاه می کنی، با تمام شادی ای که وجودم را سرشار می کند، بگویم: " سلام ". راه رفتن در کنار تو به من آرامش میدهد. تمام وجودم را وقف تو می کنم، حس عجیبی وجودم را فر ا می گیرد، وقتی که در کنارت هستم. مغرور می شوم و دوست دارم نقش دوستی مان را بر آسمان آبی خدا نقش کنم تا همه بندگانش بدانند که دوستی و دوست داشتن لذتی دارد که با هیچ چیزی در دنیا قابل قیاس نیست. دوست داشتن میوه شیرین صداقت است. دوستی های صادقانه به چنان لذت زایدالوصفی می انجامند که جز برای طرفین دوستی قابل فهم نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 22:29 توسط بانوی شب |
|
|
من اینگونه ام دخترکی که با سبدی از جنس تجربه در جنگل زندگی گام می نهد و تمشک های شوق و حسرت را با خارهای تیز شان میچیند تا مبادا کسانی که دوستشان دارد پس از او به هوای چیدن تمشک گرفتار خارهای تیز تقدیر شوند ، اما دخترک خوب میداند چه کسی را میشوددوست داشت و وای بر روزگاری که سقف اعتماد دخترک را سنگ حادثه ی بی وفایی بر سر رویا-های کالش آوار کند ، برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست ، تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست . میان فراق و اشتیاق یکی را باید برگزید . عصر ، عصر سیب و فریب و رنگ و نیرنگ است ، ماه و نگاه ، آه و گناه ، لذت و حسرت ، هجرت و عادت ، عابر و مسافر و تفال و تحمل است .مدهوش آن نیست که مشغول جام و سرگرم باده است ، مدهوش آنست که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی آماده است ، پس او که بی باده آماده است دلداده است . من تنها مسافر از دیار رسوایی و عابری از کوچه ، پس کوچه ی مه آلود ابهامم.گاهی لفظ غریب آشنا ،از شنا زیباتر است چرا که او گفت :" که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد " ما هر دو غریبیم به صحرای وجودو آشناییم چرا که عطر احتمال بودن مرشدی مشترک ما را تا بدین جا به هم نزدیک کرده است . فراموش نکردم وقت رفتنت را وقتی کسی جز تو مرا ندید و منهم کسی جز تو را ندیدم . در این شرجی بی مثال که عشق به آسانی لابه لای حجم وسیع گلدسته های سرشار از عطر باران خورده ی زلف های موج دار پریشانت قابل دیدن است حال عجیبی دارم.اینجا دیدار موج میزند و اوج ، هوای پرواز به صعود قله ی یک فتح بی نظیر را کرده است ، خلوص و خلسه درآمیخته اند ، چنان که ساحل روی فوران درد موج های آواره بی امان تاب میخورد و دستی نامرئی شاید شبیه دست تو بی آنکه بخواهد بشناسمش چینی نازک تنهاییم را با طرحی مخمل رویایی یک پونه ی وحشی بند میزند کسی حادثه را خبر میکند و عکس احساس برنده شدنم روی بلوری اندیشه می افتد ، باران یک ریز گوی سبقت را از اشک میبارید . صدای موزون و لطیف اسارت یک رها در قفس آسمان چشم تو خیره شد گان به سرنوشت را آزار میدهد و من همچنان تا رسیدن به تو پارو میزنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 22:5 توسط بانوی شب |
|
|
اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬ بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ٬ قرن ما ٬ من که از پژمردن یک شاخه گل ٬ صحبت از پژمردن یک برگ نیست ٬ صحبت از پژمردن یک برگ نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 21:2 توسط بانوی شب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مسافر من ..
مسافر زميني خاك آلوده ام.. بگذار چمدانت را .. هنوز در آن كوچه قديمي .. دختري در انتظار توست ! از چه مي هراسي ؟ آغوشم ... به ارتفاع دلتنگي ام .. بزرگ است هنوز ... مسافر من ... جدي بگير.... دلتنگي ام را . . . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 بهمن 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|